للام : سلام * مامان ، شرا : مامان ، زهرا * بابا ، عگلا : بابا ، علی آقا * مان نونی : مامان جون * عشیژ : عزیز * میان : مهران *هندانه : هندونه *صبانه : صبحونه * ایکنی : این یکی*ایخت : ریخت * بیون : بیرون ( دردر) * دمبیا : دمپایی * بدم : بدم میاد * نخواد : نمیخوام *نخوابم : نمی خوابم * منون : ممنون *.دواب : جوراب *مانجین : ماشین * دوپ : توپ * قوقان : قران * تیپیشون : تلویزیون *آموش : خاموش * بیجا : بیا اینجا * لبالد : لواشک * نوباده : نوشابه * گوم گوم : تخم مرغ * بشوش : بپوشون * شوخ : سوخت *بامبیدون : بادکنک * دبدام : کفشام ♥♥ماجراهای پارسا پرنس کوچولوی ما♥♥























♥♥ماجراهای پارسا پرنس کوچولوی ما♥♥

 

سلام سلام سلام

بابت این غیبت خیلی خیلی خیلی طولانی معذرت میخوام

ولی ..........

این پست یه پست ویژه هستش..........

به مناسبت ............

تولد پرنس کوچولوی ما

یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر وجودت به افتخار بودن

بازم یه تولد دیگه رسید و پارسای ما ایران نیست امیدواریم از سال دیگه همه تولداش و کنار هم جشن بگیریم

اما براتون بگم از این یه سال ...........

پرنس ما بلاخره از سفر برگشت

اینم چند تا عکس

xsgs165

xsgs384

این پسر خوشگلم اسمش نریمانه اون پسر خالمه و 14 روز ازم کوچیکتره.نریمان پیشا پیش تولدت و بهت تبریک میگم

xsgs_24046xsgs_24046

اینم چند تا عکس که توی سفرمون به مشهد گرفتیم

 

این یکی از ژستای منه که هروقت دوربینو میبینم اینطوری میشینم

 

اما بهتون بگم از خودم:

وای که نمیدونین چه قدر شیطون شدم به نظرتون این چیه ؟؟؟؟

این یه پسر شیطونه که تا کمر رفته توی بوفه فضولی

اما براتون بگم از حاجی شدنم

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 

من تونستم به خواست خدا تو سن یک سال و نه ماهگی حاجی بشم از اون وقت هم هرکی بهم میگه اسمت چیه میگم" آژ پاسا"

اینم عکساش

اینم دومین ژست من موقع عکس گرفتن که فقط خودم میدونم یعنی چی !!!!!

اینم با لباس عربیم

 

اینجا دیگه واقعاً حاجی شدم  ولی همچنان به فکر فضولی و شیطنت هستم به چشام نگاه کنین شیطنت ازش میباره

 

این منو بابام در حال طواف

 

به نظرتون من شکل حاجیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینم پلاکارتیه که دایی مهرانم برام نوشته

ولی الان برای دفاع مامان و بابا هند هستیم و من نتونستم تولدم و توی ایران جشن بگیرم

اینم یه پست ویژه از طرف مامان جون ، خاله زهره ، دایی مهران برای تبریک تولد ستاره کوچیکو قشنگمون بود امیدواریم تولد  120 سالگیتو جشن بگیری

 

 

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط مامان زهرا نظرات ()

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comتو این پست می خوام چند تا از شیطونیامو به شما نشون بدم. ببینیدو بخندید. این عکسا برای خودم هم به یادگار بمونه تا وقتی بزرگ شدم ببینم که چه وروجکی بودم.

میرمو از تو آشپزخونه ظرفای مامانو میارم و باهاشون بازی می کنم. اینجا رو ببینین تو رو خدا توی قابلمه نشستم آخه مگه قابلمه جای نشستنه!!!!!!!!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

اینجا توی سبد نشستمو به مامانم دستور می دم که تکونش بده!!!!!!!!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

فکر می کنید جریمه یه پسر شیطون که به مامان اجازه نمی ده بره دو تا فنجون بشوره و بیاره چیه؟؟؟

باید یباد این بالا بشینه تا مامان کارشو انجام بده Emoticon

 

راستی جدیدا خیلی علاقمند لالی پاپ (آب نبات چوبی) و شکلات شدم هر موقع می ریم مغازهباید برام یه دونه از این لالی پاپا بخرن

 

ای داد بی داد مامان و بابا سه سال زحمت کشیدن تا این پایان نامه ها به اینجا رسیدن و من خیلی راحت اونا رو میارم و می شینم روشون

http://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.com

اینم وضع جدید خونه ما کم کم همه وسایلامون داره فروخته می شه و ما می مونیم با خونه خالی اینم میز کامپیوتر جدید ماست

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط مامان زهرا نظرات ()

بعد از تاخیر یک ماهه یه سلام گرم تقدیم همتون.

     

و اما براتون بگم از یک ماه پر ماجرایی که پشت سر گذاشتیم. تو هفته ی اول این ماه من یه دندون خوشگل در اوردم که البته برعکس دندونای دیگه خیلی اذیتم کرد. البته یه سرماخوردگی کوچولو هم داشتم که دو تایی دست به دست هم دادن و حسابی منو بی اشتها و لاغرم کردن اما به هر حال گذشت.

تو این ماه سر مامان و بابا حسابی شلوغ بود دیگه باید پایان نامه شون رو تحویل دانشگاه می دادن و برای همین هم وبلاگ من به روز نشد امابه هر حال از دستش خلاص شدن.

من هم که روز به روز بانمک تر می شم و کارهای جدید انجام می دم. بینی چشما دستا و پاهامو می شناسم و وقتی می پرسن نشونشون می دم هر کاری بابا و مامان انجام می دن تکرار می کنم. بعضی کلمات رو می تونم ادا کنم. بابامو به اسم کوچیکش(علی) صدا می کنم و دیگه بهش بابا نمی گم که البته همیشه با اعتراض بابام مواجه میشم و...

اینجا رو ببینین بابام پتو رو شسته بود و تو بالکن پهن کرده بود در حالی که بالکن خیس بود من رفتم زیر اون پتوی خیس که یکباره مامانم منو دید وااااااای...

   

        

 

و اما برتون بگم از مراسمای این هندیهای همیشه خوش: دو هفته پیش یه جشنی بود به اسم دندیا معتقدند در این روز خدایان در مقابل بدیها و شیاطین جنگیده و پیروز شدن به همین مناسبت جشن می گیرند و تمام اون شب رو با لباسهای زیبا و به سبک خاص خودش با دو چوب می رقصند. این عکسو ببینین این خانوم منو بغل گرفت با هم یه عکس گرفتیم و بعد همونطور که من بغلش بودم رفتو یه چرخی زدو رقصید و جالب اینجاست که من کلی حال کرده بودم و همچین راضی نبودم برگردم بغل مامانم.Emoticon

حدودا یه هفته بعد از این جشن برای این خدا که تنها خدای زن هست جشن می گیرن.

دوباره حدود یه هفته بعد دیوالیه(سال نو هندیها). تقویم هندیها میلادیه و سالشون مثل مسیحی ها در ماه ژانویه تغییر می کنه اما دیوالی رو عید واقعی خودشون می دونن و جشن فوق العاده مفصلی می گیرن فشفشه میزنن و تمام بالکن و حیاط خونه ها و همینطور از بالا تا پایین ساختمونا رو چراغونی می کنن.

این راهرو طبقه ماست خانم همسایه (مامان ود و ایشانی ) اینا رو با رنگای پودری کشیده قشنگه نه؟

این رو اون یکی همسایه (مامان راوی) با گل درست کرده

این بازم با رنگ پودریه که جلوی مغازه سر کوچه کشیده بودن (مامان آبیشک)

و همینطور به مناسبت این جشن قلعه کوچکی از حکمران قدیمی شون (شیواجی) می سازن.خلاصه اینکه همه جوره از زندگی لذت می برن گاهی وقتا ما حسرت می خوریم که چرا تو ایران ما جشن عید نوروزمون انقدر سوت و کور برگذار میشه و هیچ چراغونی و فشفشه و تزییناتی تو شهر دیده نمیشه.

    

 

  

  

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط مامان زهرا نظرات ()


آخرين مطالب
» دومین بهار زندگی پرنس کوچولو ما
» شیطونی های گل پسر ما
» مروارید هفتم
» تولد یه ستاره
» ایستادن پسر شیرین ما
» یه تولد دیگه
» تولد کریشنا
» یه سورپرایز ویژه
» پارسای ما شیطون شده
» خوشگل ما مرد شده

Design By : RoozGozar.com