دلتنگیای پارسا جون

بالاخره مامان جون و دایی مهران رفتن و ما دوباره تنها و دلتنگ شدیم...

اما من اینجا چند تا دوست پیدا کردم. عکساشونو ببینید

من و پیمان

 

 

اینم من و محمد مهدی

من بعد از رفتن مامان جون مامان و بابامو یه خورده اذیت می کنم آخه یا باید بغلم کنن یا اگر خدای نکرده رو زمین بودم باید یکی کنارم باشه و باهام حرف بزنه و بازی کنه بعد از اینکه بازی کردمو خسته شدم غر می زنم حالا باید منو بخوابونن که باز هم خوابیدنم جریان داره باید یکی منو بذاره روی پاشو اونقدر تکون بده تا خوابم ببره بعدش هم یک ساعتی تکونم بده تا کاملا به خواب برم اگه زود منو رو زمین بذارن از خواب می پرم

این عکسو ببینین

 

 

حالا هم به خواب ناز فرو رفتم

 

 

جدیدا یاد گرفتم اسباب بازیهامو طولانی مدت دستم نگه می دارم اونا رو تکون می دم مخصوصا یکی از جغجغه هامو خیلی دوست دارم آخه صدای بلندی داره اونو تکون می دم گاهی یه لیسی هم بهش می زنم بعد هم ولش می کنم

چند روزیه که لبامو با کلی زحمت کج و کوله می کنم و یه حرفهایی رو به زبون میارم مثل بوووو ، دوووو ، امبووو ، امدووو ، دوسسس و ...

 

چند وقتی هم هست که دمر می شم اوایل کلی جیغ می زدم تا دمر شم اما حالا راحت این کارو انجام می دم

 

 

اینم یه عکس ناز دیگه از من ببینید چه ناز خوابیدمو دستمو روی صورتم گذاشتم

/ 5 نظر / 19 بازدید
مامان جون

منم خیلی دلم برات تنگ شده الهی فدات بشم چقدر بزرگ و خوشگل شدی [ماچ]

دایی مهران

شیگل طلا,شیگلش طلا[عصبانی]

خاله زهره

[گل]سلام قشنگم عکسات خیلی خوشگل هستن هر روز داری خوشگل تر میشی

nazafarin

ای جیگر تو پسر خوردنی برم من....این عکس آخری خیییییییییییییییلی نازه

عمو مجید

سلام پارسا جوووون. عکس های قشنگت رو دیدیم ،انگار هوای هند خیلی بهت ساخته، همچین رنگ و روت باز شده. دلمون براتون تنگ میشه، تند تن عکس بذارین. فعلا خدا حافظ.