ایستادن پسر شیرین ما

بعد از یه مدت کمی طولانی سلااااااااااااام

                 

ببخشید از اینکه به موقع نمی تونم وبلاگم رو به روز کنم آخه این روزا مامانم خیلی سرش شلوغه درساش خیلی فشرده شده و نمی تونه همزمان هم از من مراقبت کنه هم درسا رو بخونه و هم به کارهای ثانویه مثل وبلاگ برسه اینه که یه مدتی به روز کردن ما به تاخیر افتاد.

اما براتون بگم از شیرین کاریای خودم. من این روزا خیلی خوشمزه شدم و کارای شیرین زیاد انجام می دم. مثل: کلاغ پر- لیلی لیلی حوزک- دس دسی- بای بای- نوازش کردن مامان و بابا- صحبت کردن با موبایل و مخصوصا اینکه برای چند دقیقه می ایستم و دیروز دو تا قدم هم برداشتم بدون اینکه دستمو بگیرن.

     

اینم یه تصویر از ایستادنم ببینین چه مردونه و انگشت به دهان ایستادم.

از بیرون رفتن هم خیلی لذت می برم. رستورانو که دیگه نگو با اون لیمو ترشها و غذاهای خوشمزه خیلی دوست دارم اما نمی دونم چرا مامانم به من اجازه نمی ده یه دل سیر از اون غذاهای خوشمزه بخورم.

وااااااای جدیدا یه چیزی از توی اسباب بازیام پیدا کردم که تازه فهمیدم چقدر خوشمزست هر از گاه یه لیسی بهش می زنم. اگه گفتین چیه؟ پستونک.

 اینم تصویر یه خواب ناز 

این سبد گل زیبا هم تقدیم به همتون.

               

                        

/ 5 نظر / 29 بازدید
مامان جون

به به مبارک مبارک ایستادن گل پسر ما ما شاالله روز به روز بزرگتر می شه وخوشگلتر به مامان بگو اسفند یادش نر از عکس های نازت لذت بردم عزیزم [گل][گل][گل][ماچ][ماچ][ماچ]

آزاده

به به چه مردي ... ايشالا هميشه محكم و استوار بايستي گل پسر موفق باشي بوسسس[قلب]

فرشته مامان امین رضا

سلام انشااله توی درسات موفق باشی وبانمرات عالی فرغ التحصیل بشی. مبارکه ایستادن مردکوچک وای چه نمکی شده وعزیزببوس. آپم خوشحال میشم بیای

متین وروجک

پسرم ،آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتونستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبتهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی رو برایت تعریف کنم...وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند ، فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت رو به من بده ....همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من بر میداشتی...زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم ،عصبانی نشو.....روزی خود میفهمی از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ،خسته و عصبانی نشو یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم کمک کن تا با نیرو و شکیبائی تو این راه رو به پایان برسانم . فرزند دلبندم،دووووست دارم.

خاله زهره

لبخند زدی و آسمان آبی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولدت زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد الهی قربون این گل پسر بشم که تولدشم رسید ولی نیومد این روزا ما یه سره داریم تو رو یاد میکنیم به یاد پارسال و اون روزای پر استرسش اولش نگرانی اینکه سالم دنیا میای یا نه بعدم نگرانی دل دردهات و بیخوابیات هر روزش برامون صد سال میگذشت ولی حالا برامون یه خاطره ی شیرین شدن انشاءالله سال دیگه اینجا باشی و تلخی این روزا رو با شیطنتات شیرین کنی توللللللللللللددددددتتتتتتتت مبببببببببااااااااااررکککککککک [هورا] [هورا][هورا]